اين روزها
هواي عاطفه ايريست
باران نميبارد اما
دم كرده بغض من و انگار
صداي خاطرمن تلخ است
و مزه هاي پراكنده ي ذهنم
آه !
غرق حيراني است
فروريخته ام درهجوم بعدازظهر
كجاست خاطر آرامش؟
كجاست زنبق غزلهايم؟
كجاست دسته،دسته،دسته،شعر مينايم؟
ومن دراين حوالي برفي
چه ميكنم؟
مثل هميشه گيج و مبهوتم
خنگ وسرگردان
پراز احساس مبهم كدو تنبل
شايد
من و زمختي و سختي،
من وخارتني پشمينه
شايد
آه !
كه مُردم از اين همه شايدوشايد
درآرزوي ساحل اطمينان و
در سرراهش
هزار شمع افروختم
شايد !
بخيسد
در لاجورد شوق و عطش
نان خشك احساسم
شايد !
اصلا كه گفته كه من خشك احساسم؟
من در كوير عاطفه
در كوره داغ مهر
خشكيد قامت بلند نازك من
سوخت
اما نمرد
{ كه هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق}
شايد !
اما !
كو عشق؟
كدام دل؟
كدام زندگي؟!
من از تو چه ميخواهم آي زندگي؟!
كجاي شعر و غزلهاي خشك من
نشسته اي خوش
و من
ناخوش؟!...
سيد عبدالحميدكريمي
سروده در:دوشنبه،۱۷/۱۲/۱۳۸۸ ۱۰:۴۰ صبح
+ نوشته شده در شنبه چهارم دی 1389ساعت 20:44  توسط سید عبدالحمید کریمی
|
مردم باوري را باور خويش قرار مي دهندكه
باور خود را در آن ببينند
اما خرافاتي را كه هزاران سال به مغز مردم چسبيده باشد
توسعه مي يابد
- ولي پاك شدن آن - اگر محال نباشد
. دست كم بسي دشوار خواهد بود .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 23:59  توسط سید عبدالحمید کریمی
|
تعصب در عقيده ،
چشم عقل را كور ميكند
وتو را از رسيدن و لمس گوهر حقيقت
و چشيدن طعم گوارا و يكتا و مست كننده
راستي
محروم ميسازد...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 23:56  توسط سید عبدالحمید کریمی
|
گفتگو با همسر شهید عبدالحسین برونسي
در اتاقی ساده که یک تابلوی بزرگ از شهید در گوشهای از آن جلب توجه میکند. نرسیده صحبتها گل میاندازد و "معصومه سبکخیز" همسر شهید عبدالحسین برونسی با همان نجابت یک زن روستایی به میگوید: در سال 1347 با شهید برونسی ازدواج کردم و اکنون
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 0:50  توسط سید عبدالحمید کریمی
|
«زخم وفات تو»
وقتی که خاطرات شیرین تو را ورق میزنم، تو را سرشار از عشق
به رسول خدا(ص) میبینیم.
از آن ثانیه که میهمان لحظههای عشق عمیق تو به محمّد
(صلیاللهعلیهوآلهوسلم) شدم، خودم را برای همیشه به پنجره
محبت تو گره زدم.
خوش آن ساعتی که
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 23:18  توسط سید عبدالحمید کریمی
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 13:53  توسط سید عبدالحمید کریمی
|
تو سرخ و سفيد مي شويمي دانم
سيبي كه رسيد مي شوي مي دانم
انگار كه بو برده اي از باغ بهشت
آخر تو شهيد مي شوي مي دانم
******
مي گفت ستاره خفت برمي گردم
وقتي كه سحر شكفت برمي گردم
سرتا سر خاك جبهه را بايد گشت
دنبال شهيدي كه گفت بر مي گردم
+ نوشته شده در جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 10:20  توسط سید عبدالحمید کریمی
|
اين الرجبيون ؟
كجايند اهالي ماه رجب ؟؟؟
در ماه رجب فرشته اي تا صبح اين گونه ندا ميدهد: خوشا به حال رجبيّون، خوشا به حال آنان كه والايي ماه رجب را دريافتهاند، خوشا به حال آنان كه از بركت ماه رجب نصيبي اندوختهاند.
اين الرجبيون؟
... در صحرای محشر بیرقی افراشته می شود و همه مردم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 1:32  توسط سید عبدالحمید کریمی
|
ااااااااااااااااااا
براي گلها چه فرقي ميکند که در باغ و پيش چشم رهگذران باشند و يا در کوه هيماليا و دور از نظاره ديگران. بياييم اخلاص را از گلها ياد بگيريم، ما هم به دنبال ديده شدن نباشيم بلکه در هواي او بوده و رضاي او را دنبال کرده و عبادتهاي خود را خالص کنيم، زيرا تنها عبادت خالص است که بالا ميرود و اگر بالا برود چه برکاتي که فرود ميآورد.
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 0:48  توسط سید عبدالحمید کریمی
|
با مشت بسته چشم گشودي در اين جهان
يعني به غير حرص و غضب نيست حاليم
با مشت باز مي روي آخر از اين جهان
يعني ببين كه مي روم و دست خاليم
« استاد شهريار »
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 22:42  توسط سید عبدالحمید کریمی
|